X
تبلیغات
عشقی بی رنگ
عشقی بی رنگ

کاش حیاطی بود 

تو بودی 

من بودم 

و یک حوض کوچک 

پر از ماهی 

و زلال ..

به پاکی عشق مان ...

کاش باغچه ای بود 

کنار حوض 

پر از اطلسی 

و شبنم ..

به طراوت عشق مان ..


کاش بودی ..

بودم ..

اما حیف ..

که چون قصه مادربزرگ ..

همیشه یکی بود 

و یکی نبود ....!



-------------------------------------

لطفا برای نظردهی به پست های زیرین مراجعه بفرمایید!!

مچکریم ! 

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 0:1 توسط نیلوفر|

بازم یه چند روزی شد که نبودم و سر نزدم دیگه عذرخواهی فایده نداره شاید حق با شماست من فراموشکارم زودی یادم میره روزای سختو دوستای واقعیمو نمیدونم انگار خودمو نمیشناسم

شدم عروسک خیمه شب بازی ادمای اطرافم که هرکس به میل خودش منو تکون میده .میدونید اشکال من چیه؟اشکال من اینه که با ادما صادقم هرچی هستم همونم نقش بازی نمیکنم بلد نیستم وقتی کسیو دوست ندارم به ظاهر باهاش خوب باشم بلد نیستم وقتی کسی حرف زور میزنه تو ظاهر قبولش کنم و به حرفش محل نذارم یه واقعیتی هم که تازه راجب خودم فهمیدم اینه که دروغگوی افتضاحیم ینی همه دروغام لو میره ینی حتی ساده ترین کارم واسه من مشکله

احساس میکنم بی دست و پا شدم قدرت تصمیم گیری ندارم قدرت موندن روی حرفام .من ریسک نمیکنم بودن با رضا ریسکه .ریسک بین یه اینده خوب و ایده ال با یه اینده غمگین و سرشار از پشیمونی 

چیزی که ازش میبینمو دوست دارم .دوست دارم وقتی به حرفام احترام میذاره و درکم میکنه وقتی خل و چل بازیاش عین خودمه وقتی ناراحته من میتونم بخندونمش و رگ خوابش دستمه .دوست دارم وقتی میریم یه چیزی میخوریم نمیذاره حساب کنم یا وقتی باهاش بدم باهام راه میاد معمولا وقتی ناراحتم انقد بد میشم که ادمای دورمو فراری میدم ولی اون نمیره میمونه باهام تا دوباره خوب شم راستش اون اولین کسیه که اینو میفهمه و تنهام نمیذاره شاید فهمیده از تنهایی میترسم .به حرفام گوش میده با ذوق من ذوق میکنه منم با ذوق اون ذوق میکنم راستش فک میکنم خیلی اینطور ادمایی پیدا نشن که همو بفهمن و با بدیای هم کنار بیان و به خاطر خوبیای هم بمونن.

ترس من از ایندست .اینده همه اینا رو میگیره و باخودش میبره عشق ما رو فداکاریامونو این روزامونو همش قراره فراموش شه .ترسم اینه بشه یه زندگی عادی عین بقیه ادما عین همه عاشقا .میترسم بزرگ شه به خاطر یه وسوسه تمام چیزای خوبیو که ساختیم و قراره بسازیم خراب کنه یا تو یه موقعیت خوب شغلی یادش بره وقتی همه اینا رو نداشت من پاش وایسادم و خودشو گم کنه 

اگه بگم میشناسمش دروغ نگفتم ولی زمان ادما رو تغییر میده .منو اونو هممونو تغییر میده میترسم یه زمانی برسه که ما دیگه خودمون نباشیم عوض شیم اونوقت دیگه چیزی واسه نگه داشتن نمیمونه چون ما نمیمونیم

من با این همه ترس چطوری میخوام یه زندگیو شروع کنم ؟یه زندگی جدید با کلی دغدغه و مسایل سخت .نگید اعتماد اعتماد .به چی اعتماد کنم؟ اعتماد به یه چیز متغیر احمقانست

اما وقتی فکر میکنم این مسیله راجب همه ادما صدق میکنه .همه قراره این پروسه رو طی کنیم ولی چه خوب میشه اگه با عشق شروع شه چون حداقل یه سری روزای خوب واسم میمونه که کل عمرمو باهاش سپری کنم و مدعی شم منم عشقو تجربه کردم که منم این روزا رو تجربه کردم

مادرم .دلم میخواست میتونست یه روز فقط یه روز منو بدون قضاوت ببینه .که واسه همه مادره و واسه من نامادری .که چقد پشتمو خالی کرده و چقد احساس خلا کردم .دلم میخواد نبخشمش و بذارم همیشه این کینه تو قلب من بمونه ولی نمیتونم انگار یه طناب نه زنجیری هست که نمیشه پارش کرد .نمیشه جدا شد و رفت .دلم میخواست مثل یه دوست کنارم بود و حرفامو میفهمید .کاش انکارم نمیکردی مامان .دلم یه پناه میخواست که تو همشو خراب کردی واسه ساختن دوبارش سال ها زمان میخواد که من نه دیگه قدرتشو دارم نه حوصلشو

دلم نمیخواد هیچی بین ما عوض شه دلم میخواد فقط فاصله بگیرم و دور شم .منکر این نمیشم که خیلی تلاش کردم همه چی درست شه هرچند غلط بود به جای ترمیم با یه کلنگ همه چیو خراب کردم ولی ضربه های اساسیو مامان زد من فقط یه کارگر بنا بودم که دستور میگرفتم

اما بالعکس دوست دارم این برهه از زندگیم زود بگذره و همه چی عوض شه .واسه خودم.دوست دارم زود بزرگ شم البته سال سوم دانشگاه بچه محسوب نمیشه ولی بلوغ فکری نیاز به زمان داره

میدونی چطوریه وقتی احساس امنیت ازت گرفته بشه؟من حس امنیت ندارم حس میکنم همه چشما روی من زوم شده که منتظر یه اشتباهه تا منو محکوم کنه .کاش حکم اعدام بود حکم حبس ابد تو زندونیه که راه فرار نداره یه زندون که تو ذهنت و قلبت میسازن که نتونی ازش فرار کنی هرچی که دست و پا بزنی بیشتر خسته میشی و روزارو با ناامیدی میگذرونی ولی مرگ نمیاد .ارزوهاتو مرور میکنی اما بهشون نرسیدی از دستشون دادی

دلم گرفته ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 21:13 توسط نیلوفر|

بعضی وقتا آدم تو زندگیش به یه جاهایی میرسه که مجبوره انتخاب کنه

باید اعتراف کنم که من از همون اولشم تو انتخابای زندگیم مشکل داشتم مثلا وقتی از یه لباسی خوشم اومده بود و میخواستم بخرمش اما مامانم میگفت نه سریع انتخابمو عوض میکردم

حالا تصور کن من بخوام جلوی مامانم وایسم و بگم به عنوان شریک ادامه زندگیم یه آدمی رو انتخاب کردم که تو گفتی هیچ وقت قبولش نمی کنی .خودمم نمیدونم تا الان چطوری انقد مصمم رو تصمیمم وایسادم .

فک کنم به خاطر اینه که اولا خیلی دوسش دارم و مهربونه .هم اینکه احساس میکنم اون به جز من کسی رو نداره شاید به خاطر همین نسبت بهش خیلی احساس مسولیت میکنم.

اما اینکه تا کی بتونم دووم بیارم و رو انتخابم وایسم خودمم نمیدونم .گاهی اوقات خیلی میترسم .میترسم اون آدمی نباشم که اون بهش تکیه کرده .تو دل من پر از شکه .به چیزای کوچیک شک میکنم .البته اونم بی تقصیر نیست .ولی همین منو میترسونه همش میترسم نکنه تو انتخابم اشتباه کرده باشم نکنه درست نباشه و بازم ضربه بخورم 

اما حقیقت اینه که ماها آدمیم باید اشتباه کنیم باید یاد بگیریم .اما اینکه چرا خانواده ها بچه ها رو از اشتباه کردن انقدر میترسونن خیلی بده .من آدم ترسویی ام .ولی نباید اینطور باشه .باید به خودم اعتماد کنم .به اون چیزی که فکر میکنم و حس میکنم اعتماد کنم .نباید بذارم ترس از اشتباه منو از آینده خوبی که میخوام برای خودم بسازم دور کنه .

نمیدونم گاهی اوقات خودمم نمیتونم خودمو بفهمم و پیدا کنم .اینجا فک کنم باید از خدا کمک بگیرم .اونه که هرجا مسیرمو گم کردم راهو بهم نشون داده .اونه که وقتای احتیاجم بهش منو تنها نذاشته .که یکیو واسم فرستاد که بهم بفهمونه ما آدما میتونیم یکیو دوست داشته باشیم از ته دلمون که اونم ما رو همین قدر دوست داشته باشه .که وقتی تنها میشیم حس کنیم یکی هست که ما رو بفهمه

اون داره جای خالی نداشته هامو واسم پر میکنه .منم دارم همین کارو واسش میکنم .ولی اینکه این درسته یا نه خودمم نمیدونم .راستش اونم نمیدونه انگار که جفتمون فقط میخوایم این مسیله رو غقب بندازیم و راجبش فکر نکنیم و شاد باشیم .دوست داریم روزایی که همو میبینیم با هم خوشحال باشیم چون خیلی زندگی بهمون سخت گرفته .وقتی میبینمش همش میترسم که این لحظه تموم شه و دیگه نتونم ببینمش .چون دیدم که تو یه چشم به هم زدن چطور میشه همه چی عوض شه و ورق برگرده .تو این مدت یاد گرفتم قدر شادیای کوتاه مدتم رو هم بدونم و بابتشون متشکر باشم .

یک کلام : قدر ادمای زندگیتون و کسایی که دوسشون دارید رو بدونید .شاید یه روز نتونید اون شادیا و خاطرات رو برگردونید

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 22:37 توسط نیلوفر|

سلام 

یه سری منو فراموش کردن .یه سری هنوز بهم سر میزنن با اینکه نیستم .یه سری حتی بهم زنگ میزدید ..یه سری منو یه گوشه از خاطراتشون نگه داشتن گهگاهی مرورم می کنن 

همتونو دوست دارم ..شماها دوستای روزای سخت زندگی منید بی انصافیه اگه فک کنید فراموشتون کردم 

زندگی پیچ و تاب زیاد داره .یه موقعی هیچ سختی نبود اما از یه سال پیش شروع شد هرچی میگذره سخت تر میشه اما منم قوی تر میشم بزرگ تر میشم 

یاد میگیرم هر مشکلی که پیش اومد سریع گلایه نکنم و به خاطرش خودمو نابود نکنم یاد میگیرم محکم باشم تا روزای خوب بیاد 

اما این روزا یه فرقی با قبل داره

اینکه یکیو دارم که هوامو داشته باشه و کنارم وایسه تا همه چی حل شه 

که هر وقت کم آوردم بهم یاداوری کنه که قراره روزای خوب بیاد و ما چقد منتظرشیم

نمیگم بی عیب و نقصه نمیگم همه چی عالیه ولی میدونم همونطوری که هست دوسش دارم اونم منو با همه اخلاقای بدم دوس داره 

تا همینجا بگم که 6-7 ماهه هر چی سنگ جلومون بوده از روش پریدیم و بازم ظاهر شده انگار سنگای جاده تموم نمیشن یاد سمنان خراب شده افتادم :دی

دلم واسه نوشتن تنگ شده بود .میام باز مینویسم بهتون سر میزنم 

فراموشتون نکردم خیلی به یادتونم 

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 14:14 توسط نیلوفر|

سلام 

آره بازم منم 

نیلوفری که با همه سختی های زندگیش هنوز هست ! هنوز نفس میکشه هنوز امید داره 

امیدش به خداست همونی که دستشو گرفت وقتی داشت می افتاد وقتی دیگه کسی نبود که بهش تکیه کنه 

همون شبای احیایی که صدات تا ته اسمون تا خود خدا بالا میره 

همون شبا یکیو واسه من فرستاد یکی که اندازه همه نداشته هام دوسش دارم یکی که اندازه یه دنیا مهربونه آره مهربون خیلی مهربون 

ولی من همون نیلوفر کله شق و مغرورم ..فکر میکردم عوض شدم راستش واقعا هم عوض شدم ولی نه اونقدری که خودم فکر میکردم 

من هنوزم همون نیلوفرم همون نیلوفر 2-3 سال پیش با یکمی تجربه بیشتر 

من میتونم عاشق باشم میتونم یکیو به اندازه خودم یا شاید بیشتر دوست داشته باشم

این همون حسیه که هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم تجربه کنم .

الان راستش ارومم ..یه ارامش خاص نمیگم مشکل نیست مشکلا بیشترم شده اما دیگه دستام خالی نیست دستای اون تو دستامه دلم بهش محکمه 

وقتی میگم دلم محکمه دلیل بر اعتماد نیست ..نمیدونم بهش اعتماد دارم یا نه اعتماد کردن خیلی واسه ادمی مث من سخته منو میشکنه اما دوست دارم که بهش اعتماد کنم 

خدایا همیشه کنارم باش 

حتی وقتی ازت دور بودم 

من همیشه بهت نیاز دارم من بنده حقیرم ..بنده ای محتاج ! 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 23:23 توسط نیلوفر|

یه شعر نصفه این بار میذارم 

با 2 تا دخترخاله گلم در یکی از پارک های زیبای شهر تهران گفتیدیم !

در ضمن همش رو هم خودم نگفتم ! هر جا دیدین لغات بی ادبی داره بدونید اونا گفتن :دی تحت تاثیر 3 ساعت قلیون کشیدن بودیم ! :دی


پنج شنبه بود

پارک گفت و گو 

جوانان و سالمندان روی نیمکت های سه نفره 

نسیمی خنک

سه جوان بیکار

روی یکی از نیمکت ها

لاک های صورتی و ابی و سبز

روزه خواری روی پله های پارک 

تذکری زودگذر از نگهبانی بی پدر

گربه هایی سمج با چشمانی خیره

یک دختر دریده در سمت چپ

کودکی جذاب با نگاهی دلربا

تا چشم کار میکند درخت هایی سرسبز 

تابستان است دیگر

دختر خاله ام میگوید

"تابستان است اما سایه درخت خنکی بهار را دارد"

ولی من سردم

به سردی زمستانی بی رحم

نگاه های بی جواب پسران رهگذر

ایا انقدر جالب است نشستن سه دختر وسط چمن 

تشنگی امانم را برید

اما ماه رمضان است و نزدیک غروب

ساپورت او 

و چمن های ریزی که میروند در پا فرو

خسته ام به خستگی یک درخت پیر

میسپارم شعرم را به او


انقدر ارامش گرفته ام که نمیخواهم هیچ کابوسی مرا 

از این رویا جدا کند

کاش بیدار نشوم 

نمیخواهم این حس مرا رها کند

حال قدم میزنم 

متفکر و بی صدا


پ.ن : 1) قسمت دوم شعر رو دختر خاله نازنینم گفت ! 

2) بعد از این افطار شد و شعر رو همین جا تموم کردیم .نصفه میباشد !

:)))


ببخشید کامنتا دیر جواب داده شده !

الان سعی میکنم تا اونجایی که میتونم جواب بدم !


نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 0:13 توسط نیلوفر|

تمام رفتن ها خیانت نیست ...

    گاهی میرویم تا آنکه دوستش داریم در آرامش باشد ...


نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 18:57 توسط یه نفر|

یه لحظه های هم هست که خیلی داغونی 

گوشه اتاقت میشینی ..اهنگ غمگین گوش میدی تا گریه هاتو بکنی و خالی شی 

اما انگار هرچی میگذره شدت گریه ها بیشتر میشه .

اهنگو عوض میکنی .شاید امیدجهانم گوش بدی که خیلی شاد باشه .اما حتی اون لبخند مصنوعی هم رو لبت نمیاد

وقتی میخوای شعر بنویسی تا سبک شی اما دستت به قلم نمیره.

وقتی به دوستات زنگ میزنی و میپرسی پایه ای امروز بریم بیرون با این که تو این گرما میدونن تشنه میشن میگن اره ولی بعد خودت هرچی فکر میکنی می بینی حوصله هیچ کسو نداری .خودت کنسلش میکنی .

وقتی مادرت میگه دخترم سحری نخوردی شبم نخوابیدی چته ؟ با سکوت تو چشماش نگاه میکنی .اونم بعد از یه نگاه درمونده و پرمحبت از اتاقت خارج میشه چون از چشمات خونده که خیلی داغونی.

وقتی شبا میای بخوابی همش تو فکرت مرور میکنی که اون دختر چقد میتونه اذیتت کنه و بی رحم باشه .

وقتی میدونی میتونی راحت زندگیشونو به هم بریزی اما دلت نمیاد

.

.

.


نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1392ساعت 14:11 توسط نیلوفر|

باز ماه رمضان امد 

ماه میهمانی خدا 

ماه اشنایی با یک دوست 

در این لحظات ملکوتی 

با خدای خودت خلوت کن

بگذار دلت را پاک کند ، بسازدت از نو

بگذار نورش بر دلت بتابد و تو را از ظلمات خارج کند 

کمی هم به خودت فکر کن 

به این که چه بودی و چه کردی و از این به بعد میخواهی چه کنی 

این ماه برایت فرصتی است دوباره 

هر کس توشه ای برمیدارد به اندازه سهمش 

به اندازه گنجایشش 

در طول این ماه حواست به توشه ات باشد 

مبادا خالی بروی ..!


----------------------------------------

دوستان عزیز 

من در این ماه خیلی به وبلاگم سر نمیزنم . ولی یاد همتون همیشه با منه .

برای همتون دعا می کنم تا به خواسته های قشنگتون برسید .

شما هم منو تو دعاهاتون فراموش نکنید .

ارادتمند دل های پاکتون هستم .

التماس دعا.



نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 13:17 توسط نیلوفر|

اهای آدما ..

با شمام ...بله

شمایی که مغروری

شمایی که پر ادعایی ..

شمایی که فقط تو دنیای خودت زندگی می کنی ..

که توش خودتی ..

عشق هست ..

احساس هست ..

اون هست ..

"ما" هست ..

 

منم یه روزی ..

اینطوری بودم ..

 

خواهشم اینه ..

از همه ..

هرکسی که این مطلبو میخونه ..

دل هرکس

شاید تنها چیزیه که داره ..

نکشیدش ..

شاید غرورش

سایه روزای تنهاییشه ..

لهش نکنید ..

 


------------------------------------------------------------------------------

پ.ن :

ای وای !! یادم رفت از دستاوردم بگم واستون !!

این خیلی مهمه !!

عشق سابق در روز سالگرد یعنی 10 تیر 2 بار بهم زنگ زد !! اما حرف نزد ! منم فکر کردم شرمندست و نمیتونه باهام حرف بزنه !واسه همین ایمیل که داد جوابشو دادم .حالا بعد از سلام و احوالپرسی میگه "خطتو عوض کردی؟" منم گفتم نه چطور ؟ گفت صدای تو نبود صدات عوض شده بود ! میخواستم بگم صدام سرد بود ! تاحالا باهات سرد حرف نزده بودم که ببینی صدام چه شکلی میشه ! اما گفتم "نه خودم بودم .صدامو یادت نیست" گفت "امگان نداره و این حرفا " منم سرد جواب دادم .رفت واسه همیشه با ارزوی یه زندگی اروم و خوش برای من !  :)

دستاورد بزرگ من :

یه احساس سرد !!!

یه دل سنگ !!!


=)

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 16:51 توسط نیلوفر|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت